
وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه
چه خوش خیال بودم که همیشه فکر میکردم
در قلب تو محکومم به حبس ابد…
به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد:
هی…. تو… آزادی…
و صدای گام های “غریبه ای”که به سلول من می آمد…!
برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه
بشوق دیدارت
چه آب و جارویی
راه انداخته اند
چشمها و
مژه هایم ....

برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه

برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه

آغوشی باش و مرا به اندازه همه ی اشتباهاتم در آغوش بگیر
بدون اینکه حرفی رد و بدل بشود
فقط سکوت باشد و یک نگاه
صدای نفست باشد و لبخند
من محتاج چنین آرامشی هستم
برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه

برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه

برچسب:
نویسنده: محمدخلیفه